سيد محمد باقر برقعى

509

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خرمافروش نابغه بسيار بوده‌اند * امّا يكى چو ميثم تمّار مىشود اين غم كجا بريم كه در وعظ و بحث‌ها * خط فريب ، محور گفتار مىشود انديشه چون به آب جهالت وضو گرفت * روح نماز و عشق ، سردار مىشود زين خواب غفلتى كه فرورفته ، عقل ما * بىشك به روز حادثه بيدار مىشود غم را ز دل بشوى « كريما » فلق دميد * نورى ز شرق عشق پديدار مىشود كشور عشق دل پر از درد و چو آهو به كمندم چه كنم ؟ * مىبُرد تيغ ريا ، بند ز بندم چه كنم ؟ خاك زرخيز گهرپرورم اى كشور عشق * مىگدازد غم تو روح نژندم چه كنم ؟ زخم ديرين تو زد آتش غم بر جانم * گر بر اين زخم جگرسوز نخندم چه كنم ؟ مهرت آميخته از روز ازل با جانم * عهد خون در ره حفظ تو نبندم چه كنم ؟ اى كه دعوت به سكوتم كنى از راه صواب * تو پسنديدى اگر ، من نپسندم چه كنم ؟ غير فرياد ، « كريما » نبود چاره كنون * دل پر از درد و چو آهو به كمندم چه كنم ؟ مير عشق مدح و نوحه حاكم است و شعر بيدارى كم است * روح شعر از درد و غم با مرغ شب‌خوان همدم است شاعران بر دوش خود بار رسالت مىكشند * نوربخشى ، شب‌شكارى با رسالت توام است شعر نان و مدح دونان ، دون شأن شاعريست * بىخبر از درد مردم ، شعر گفتن ماتم است از قلم اشكى فشان شفاف كن آئينه را * اى هنرور همّتى ، تصوير عالم مبهم است